به نام حضرت دوست كه هرچه هست ازاوست.
به آفتاب سلامي دوباره خواهم داد
به جويباركه در من جاري بود
به ابرها كه فكرهاي طويلم بودند
به رشد دردناك سپيدارهاي باغ كه با من
از فصل هاي خشك گذر مي كردند.
و سلام........
با توجه با موضوعي كه واسه اين پست گذاشتم و خودش به تنهايي يه دنيا حرفه بي مقدمه ميريم سراغ مطالب امروز..............
1.حرف هاي من دير و زود دارن ولي سوخت و سوز ندارن پس از اون جايي
كه قول خاطره دنا را داده بودم مي ذارمش. با اينكه اكثر آرياني ها از وب
زهره و مريم عزيزم خوندنش ولي چون يه 2-3 هفته اي از برنامه كيش
مي گذره واسه مرور بد نيست.......اميدوارم همه به خصوص دوستان
غير آرياني و اونايي كه نخوندن ازش لذت ببرن......ممنون از دناي عزيزم.........
سلام مي كنم به همه ي دوستان ارياني چه اون هايي كه تونستن بيان كيش وچه اون هايي كه نتونستنن.جاي كسا ني كه نيومدن واقعا خالي بود.اون 3 روز براي همه و من مثل رويا بود.همون طور كه گفتم به قول زهره جا ن حس خوب با آريان بودن.................
.لحظات خوب و خاطرات به ياد موندني انقدر زيادن كه نمي دونم از كجا شروع كنم.خوب همه چيز از همون اول شروع شد.از وقتي كه از هواپيما پياده شديم و پا به كيش گذاشتيم. تا اخر هوا ا نقد ر گرم بود كه نفسمون بالا نمي اومد.وقتي داشتيم از فرودگاه به سمت ماشين هتل صدف حركت مي كرديم، 2 تا چهره ي اشنا رو از دور ديدم.اول فكر كردم اشتباه ديدم ولي بعد كه نزديك شديم ديدم خودشون بودن.بله، پيام و برزو اومده بودن دنبال فاميل هاشون كه با تور ما اومده بودن.همون جا بود كه به خودم گفتم: وقتي اولش اين جوري شروع شده اخرش چه جوري مي خواد تموم شه؟ من همش خدا خدا مي كردم كه با ماشين ما بيان ولي با يه ماشين ديگه اومدن .خلاصه با هم به هتل رسيديم.من كه تو فرودگاه با وجود فاميل هاي پيام و برزو روم نشده بود برم جلو، تا ديدم سرشون خلوته رفتم پيش پيام و بعد از سلام و احوالپرسي باهاشون عكس انداختم.اين تازه اولين عكس من با ارياني ها بود.
ديگه هيچ اتفاقي نيفتاد تا فردا ناهار(يعني جمعه).وقتي داشتيم از پله ها مي اومديم پاييم يكهو ديدم كه سيامك و نينف و اقاي رجب پور همراه با شهروز،داداش شراره، دارن از هتل مي رن بيرون.دست و پامو گم كردم و پله ها رو با سرعت زياد رفتم بالا كه كه دوربين و كيفمو بيارم براي عكس و امضا.با اين كه قبلا هم ديده بودمشون و ازشون امضا گرفته بودم،نمي دونم چرا هول شدم.وقتي بهشون رسيدم نفس نفس مي زدم و دستام مي لرزيد، صدام هم در نمي اومد.اقاي خواهاني در كمال خونسردي صبر كرد تا نفسم بالا بياد و اسممو بگم.خلاصه ازشون امضا گرفتم و باها شون عكس انداختم.ولي ديگه از اون به بعد ديدن اريا ني ها عادي شد و هول نشدم.
من تا اون موقع هنوز اقاي پهلوان رو نديده بودم.هر وقت از لابي رد مي شديم اطرافمو كامل نگاه مي كردم تا شايد ببينمشون.از مسؤول هتل سوال كردم كه ارياني ها كي ميان پايين، گفت 3 تا 5 ميان.خلاصه ساعت 3 اومديم پايين.همين كه در اسانسور باز شد ديدم اقاي پهلوان ايستاده جلوم و داره با چند نفر عكس مي گيره . خيلي هيجان زده شده بودم.بالا خره نوبت منم رسيد و ازشون عكس و امضا گرفتم.اون موقع چون سرشون شلوغ بود و خسته بودند، چيزي نگفتم.شايد هم روم نشده بود.خلاصه با خودم قرار گذاشتم اين دفعه كه ديدمش برم جلو و خودمو معرفي كنم.اون شب هم من براي اولين بار به كنسرت اريان رفتم. واقعا عالي و.يكي از اون شب هاي به ياد موندني بود.جاي همتون خيلي خالي بود.گزارش كنسرت رو هم چند روز ديگه براتون مي نويسم.
فرداي كنسرت كه از خواب بيدار شدم ديدم صدام واقعا افتضاحه.اخه من و دردانه به هم افتاده بوديم و همه ي اهنگ هاي اريان رو باهاشون همراهي كرديم.اون روز صبح دلم خيلي گرفته بود اخه بعد از ظهرش بايد بر مي گشتيم و از ارياني ها جدا مي شدم.اقاي پهلوان رو هم هنوز دوباره نديده بودم.مي خواستم گريه كنم ولي جلوي خودمو گرفتم.سر ناهار وقتي وارد رستوران شديم من دوباره حس كردم يه چهره ي اشنا رو انتهاي سالن ديدم.سحر بود.شروع كردم به دنبال خودكار گشتن توي كيفم وانقدر دست پاچه شده بودم كه نكنه بره، خدمتكار رستوران خودكارشو در اورد تا بهم بده.خوشبختانه خودكارمو پيدا كردم و رفتم پيشش.بعد از سلام عليك و اين كه چقدر خوشحال شدم تونسته بياد كيش،ازش عكس و امضا گرفتم .بعد از ناهار دوباره از مسؤول هتل پرسيدم كه ارياني ها كي ميان پايين.انقدر پرسيده بودم ديگه خجالت مي كشيدم.ساعت 3 وارد لابي شديم و نشستيم.خبلي ها اومده بودند تا براي اخرين بار ارياني ها رو ببينند.در همون موقع پيامو ديدم كه وارد لابي شذ.دوباره رفتم پيشش وازش امضا گرفتم.اين بار كمي هم با هاش صبت كردم.حدود 20 دقيقه نشستيم و ديگه داشتم نا اميد مي شدم كه مامانم گفت: دنا پاشو اومد.خودم هم صداي اقاي پهلوان رو تشخيص دادم.اين بار زودتر از همه رفتم پيشش و خودمو معرفي كردم.بهش گفتم تو گروپتون عضوم ، اسمم هم دناست..........در كمال نا باوري فوري گفت: دنا پا تر؟! واي خدا باورم نمي شد، منو شناخته بود! مي خواستم از خوشحالي جيغ بزنم.خودشون هم گفتن همه رو از روي آي ديشون ميشناسن.خلاصه نزديك به يك ربع با هم صحبت كرديم.در مورد همه چيز.من مي پرسيدم و اقاي پهلوان با خوشرويي و مهربوني و خيلي خودموني جواب مي دادند.اون يه ربع بهترين لحظات زندگي من بود.در اخر هم قرار شد عكسامو براشون بفرستم تا اگه خوب بودند بذارن تو سايت . اخه دوباره باهاشون عكس انداختم..بعدا هم از طريق ايميل متوجه شدم كه بار اول هم منو شناختند ولي چون من چيزي نگفتم خودشون هم شك داشتند.اقايي اون جا بودند كه به ما مي گفتند: اخه شما از چي اين خوشتون مياد؟خوش قيافه س؟ خوب گيتار مي زنه؟............كه باعث خنده ي ما واقاي پهلوان شدند.بالاخره علي اقا با زور مسؤولاي هتل رفتند كه ناهار بخورند.ما نمي خواستيم برن و فكر كنم خودشون هم دوست داشتند بازم بمونن(البته اين نظر منه) ولي رفتند.ما هم رفتيم بيرون كه از ساعت هاي اخرمسافرتمون استفاده كنيم.وقتي بر گشتيم ديدم همه ي ارياني ها بيرون از هتلند و دارن ميرن بيرون.خيلي دوست داشتم باهاشون خداحافظي كنم ولي سرشون خيلي شلوغ بود.از فرصت استفاده كردم و رفتم از سانا ز عكس و امضا گرفتم.ديگه امضاي همه ي ارياني ها رو داشتم.براي بار اخر بهشون نگاه كردم.يه بغض گنده گلومو گرفته بود و تا توي هواپيما هم همراهم بود.وقتي هواپيما بلند شد كه به طرف تهران راه بيفته،ديگه نتونستم خودمو نگه دارم و اشكام سرازير شد.نمي دونم اشك شوق بود براي اين كه به يكي از بزرگترين ارزوهام رسيدم و انگار 3 روز رويايي رو با اريان زندگي كردم،يا اشكام از ناراحتي بود براي اين كه داشتم ازشون جدا مي شدم و ديگه معلوم نبود كه دوباره مي تونستم ببينمشون يا نه.................
اين گزارش من درباره ي اين 3 روز رويايي بود.خوب و بد شو به بزرگي خودتون ببخشيد و ببخشيد اگه طولاني شد.من چند تا خاطره ي خوب ديگه هم با ارياني دارم كه اون ها رو همراه با گزارش كنسرت مي نويسم.در اخر هم ارزو مي كنم همه ي اريا ني ها روزي بتوننر اعضاي گروه محبوبشون رو از نزديك ببينند ، مثل ما كه انگار 3 روز با ارياني ها زندگي كرديم و سرشار از احساس شديم و هنوز هم برامون باور نكرد نيه...........
2.يه گريزي بزنيم به مطالب خوب دوران دبستان و روزهاي خوش و بي قيل و قال همه مون كه كلي باهاشون خاطره داريم........
اميدواريم همه ما با خوندن اين مطلب كه تمثيلي از دنياي واقعي و زندگي كه اسمش رو تمدن و امروزي بودن مي زاريم هست يكم به خودمون بيايم و به ارزش هاي واقعي و معناي كامل زيستن برسيم..........
گاو ماما مي كرد.....گوسفند بع بع مي كرد...سگ واق واق مي كرد.......و همه با هم فرياد مي زدند حسنك كجايي.شب شده بود اما حسنك به خانه نيامده بود.حسنك مدت هاي زيادي است كه به خانه نمي آيد. او به شهر رفته و در آن جا شلوار جين و تي شرت هاي تنگ به تن مي كند.او هرروز صبح به جاي غذا دادن به حيوانات جلوي آيينه به موهاي خود ژل مي زند.موهاي حسنك ديگر مثل پشم گوسفند نيست چون او به موهاي خو روغن مي زند.ديروز كه حسنك با كبري چت مي كرد كبري گفت كه تصميم بزرگي گرفته است.كبري تصميم داشت حسنك را رها كند و ديگر با او چت نكند چون او با پطرس چت مي كرد.پطرس هميشه پاي كامپيوترش نشسته بود و چت مي كرد.پطرس ديد كه سد سوراخ شده اما انگشت او درد مي كرد چون زياد چت كرده بود. او نمي دانست كه سد تا چند لحظه ديگر مي شكند.پطرس در حال چت كردن غرق شد.براي مراسم دفن او كبري تصميم گرفت با قطار به آن سرزمين برود اما كوه روي ريل ريزش كرده بود.ريزعلي ديد كه كوه ريزش كرد اما حوصله نداشت.ريزعلي سردش بود و دلش نمي خواست لباسش را در آورد.ريزعلي چراغ قوه داشت اما حوصله دردسر نداشت.قطار به سنگ ها برخورد كرد و منفجر شد كبري و مسافران مردند.اما ريزعلي بدون توجه به خانه رفت.مثل هميشه خانه سوت وكور بود.الان چند سالي است كه كوكب خانم همسر ريزعلي مهمان ناخوانده ندارد.او حتي مهمان خوانده هم ندارد.او حوصله مهمان ندارد.او پول ندارد تا شكم مهمان ها را سير كند.او در خانه تخم مرغ و پنير دارد ولي گوشت ندارد.او كلاس بالايي دارد.او فاميل هاي پولدار دارد. او آخرين بار كه گوشت قرمز خريد چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت.اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنياي ما خيلي چوپان دورغگو دارد.......به همين دليل است كه ديگر در كتاب هاي دبستان ان داستان هاي قشنگ وجود ندارد.............
توضيح: با تشكر از يكي از دوستاي خوب مدرسه به اسم فائزه جون كه اين رو سر كلاس ادبيات خوند ومن يكي كه كلي باهاش حال كردم.
3.يه مناجات خيلي خوشگل كه فكر كنم مال مجله موفقيته....
خدايا
بر فراز كوهي مي ايستم و انعكاس صدايم را به تو تقديم مي كنم و در كنار سجاده عشقم مي ايستم و يادم را به تو تقديم مي كنم.چشمي زيباست كه پرازاشك باشد و اشكي زيباست كه پرازعشق باشد .عشقي زيباست كه براي تو باشد تا با دستنانت اشكم را پاك كني.دستان تو درياچه اي از عشق و چشمانت سكوتي از خورشيد است.پس بمان كنارم و عشق را به من بياموز تا تو را ببينم و به عظمت تو پي ببرم.....
4.و اماعوالم رمانتيك و داستان...(از چيه ها كه من حرف نزدم امروز......)
جهاني شدن
......چند وقت كه به اين سياره فرستاده شده است؟ خودش هم ني داند.هيچ كس نمي داند غير از خدا.
مهم نيست كه چند سال است كه اين جاست مهم اين است كه به تك تك ساكنان اين سياره وابسته است.
با گذشت اين همه سال كه اين جاست هنوز جوان است و باانرژي و گرم.مردم اين روزها بيش از پيش نيازمندش هستند و...حالا....با وجود جنگ ها....دارد - آرام آرام- جهاني مي شود : عشق.
5.دو درخواست در قالب شعرهايي از فروغ فرخزاد.......
1.........
اي ساكنان سرزمين ساده خوشبختي
اي همدمان پنجره هاي گشوده
براو ببخشاييد
براو ببخشاييد
زيرا كه مسحوراست
زيرا كه ريشه هاي هستي بارآور شما
در خاك هاي قربت او نقب مي زنند
و قلب زود باوراو را
با ضربه هاي موذي حسرت
در كنج سينه اش متورم مي سازد
2..........
هديه
من از نهايت شب حرف مي زنم
من از نهايت تاريكي
وازنهايت شب حرف مي زنم
اگر به خانه من آمدي براي من اي مهربان چراغ بيار
ويك دريچه كه ازآن
به ازدحام كوچه خوشبخت بنگرم.
و..............
بي مقدمه اومدم بي مقدمه هم ميرم پس تا ديداري دوباره......خدانگهدار.