از کرمااااااااان........................
حال واحوال دوستان!!!!!!!
اميدوارم كه خوب و خوش و سلامت باشين و به همگي خوش بگذره![]()
مطلب امروز باب ميل دوستان آرياني ماست و اميدوارم كه دوستان غير آرياني هم ازش لذت كافي رو ببرن و خوششون بياد.![]()
پس بشنويد از پشت صحنه آرياني...يه خاطره فوق العاده جالب و دوست داشتني براي من:
بروبچه هاي آرياني در جريان هستند كه آريان حدود 2 هفته پيش كرمان كنسرت داشت و منم كه تشنه كنسرت و ملاقات به بروبچه هاي گل گروه آريان بودم طي يك عمليات انتحاري خانواده رو راضي كردم كه بريم كرمان فقط به خاطر كنسرت و آريان!![]()
![]()
خلاصه هيچي من از 4 روز قبل بليط رزرو كردم و ما 4 شنبه عصر ازاون جايي كه بليط هواپيما از اصفهان به كرمان فقط واسه جمعه ها پيدا ميشه با اتوبوس از اصفهان راهي كرمان شديم و 5 شنبه صبح اونجا بوديم.جاي دشمن تك تكتون توي راه در اتوبوس خالي كه يه ذره كمر و گردنش درد بگيره چون ما بيچاره شديم. شركت سير وسفر روي يك اتوبوس معمولي كولر نصب كرده بود و اسمش رو گذاشته بود ولوو.![]()
![]()
بگذريم........
خلاصه ساعت 7:30 صبح رسيديم كرمان .كرايه آژانس و بعدشم هتل.توي هتل هم كه نزديك 1 ساعت
معطل شديم تا بهمون اتاق بدهند!! وبالاخره بعد از صبحانه ما ساعت 9:30 خسته و كوفته رسيديم توي اتاق!!!!!!
يه استراحت نسبتا وكوتاه وبعد حركت به سمت فروشگاه آريا براي گرفتن بليت هايي كه من رزرو كرده بودم و بعد از اون گشت و گذار در شهر زيباي كرمان تا ساعت 1 بعد از ظهر.
ساعت 1:30 مجددا خسته و كوفته رسيديم هتل و اينبار هم انتظار ولي براي غذا.شما فكر كنين ما نزديك 1ساعت براي غذا معطل شديم كلي آدم و خانواده بعد ما اومدن و غذا خوردن و رفتند ولي ما همچنان نشسته بوديم مثل اين بود كه مسئولان رستوران باهامون لج كرده بودن ومدام بهونه هاي مسخره مي تراشيدند كه مثلا ما رو قانع كنند ( چقدرهم كه ما قانع شديم؟؟؟!!!!).خلاصه رستوران پر خالي شد كه بالاخره غذاي ما رو آوردن.
غذا خورديم و رفتيم كه يه كم استراحت كنيم و عصر براي رفتن به كنسرت آماده بشيم.
و عصر كه ديگه همه ميدونين.........
اين مقدمه رو گفتم كه از اينجا شروع كنم به تعريف كردن اصل مطلب:
پس بشنويد ازكنسرت و آريان!!!!!!!!!!!!!
من تو گزارشي كه واسه يكي از وبلاگ هاي آرياني فرستادم شب كنسرت و اتفاقت اونو كامل تعريف كردم اينجا فقط جهت مرور واسه اونايي كه خبر ندارن ميگم كه:
.برنامه حدود ساعت 9:20 دقيقه بعد از صحبت هاي آقاي رجبب پور شروع شد.و با صحبت هاي پيام عزيز و اجراي آهنگ ها ادامه يافت.آرياني ها 17 آهنگ اجرا كردن كه 3تا از آلبوم اول- 7 تا از آلبوم دوم- 6 تا از آلبوم سوم- واجراي آهنگ اي جاويدان ايران ( آهنگ جام جهاني آريان) رو شامل ميشد.
جمعيت حاضر در سالن يك لحظه از تشويق و همراهي باز نمي موندند و علي و پيام عزيز هم با صحبت هاشون رگ ذوق تماشاگران رو در دست داشتند.![]()
و..........
ولي من حال و روز خودم رو وصف كنم كه داشتم روي ابرا سير مي كردم و ديگه خودم رو كشتم.آهنگ اول رو تقريبا آروم بودم ولي از آهنگ دوم به بعد فقط ذوق بود و جيغ ودست و هورا و تشويق و البته همراهي آهنگ ها با حالتي شبيه فرياد ( طوري كه تا آخر شب صدام گرفته بود)...جاي تموم كساني رو كه نتونسته بودن بيان كنسرت از دوست وآشنا و فاميل گرفته تا ديگه طرفدارها و بچه هاي گروپ و سايت هواداران و...رو خالي كردم.وجالب اينكه كنارم يه دختر خانوم تقربا 17-18 ساله نشسته بود كه در طول برنامه يه بارم دست نزد!!!!!!!!!!![]()
بعد از برنامه به داييم گفتم برو ببين مي تونيم بريم پشت صحنه آرياني ها رو ببينيم.داييم رفت و بعد از صحبت با آقاي رجب پور ايشان لطف كردن
و بعد از اينكه سالن خالي شد اجازه دادن كه ما بريم و آرياني ها رو ببينيم.
ما رفتيم آرياني ها هم كه خسته و كوفته اون پشت نشسته بودن و داشتن حرف مي زدن
.من روم نمي شد برم جلو آخه همه خسته بودن دلم نمي اومد مزاحم شون بشم و هم داشتن حرف مي زدن نمي تونستم بپرم وسط حرفشون تا آخر با اجبار داييم رفتم.باور نميكنين قلبم اومده بود توي دهنم دايم به جاي من حرف زد وآخه آرياني ها كلي هم تحويلمون گرفتن اول با آقاي صالحي
و ساناز
جان عكس گرفتيم بعد همون طوري كه آقاي امير خاص
و آقاي پهلوان![]()
- شراره
و برزوي
عزيز توي يك رديف نشسته بودن من و خواهرم و پسر داييم پشت سرشون ايستاديم.عكسش بد نشده ولي علي و نينف عزيز و همين طور ما حواسمون نيست
( از دست اين داييم بي 1.2.3 عكس ميگيره
).و آخر كارم يه عكس پشت سر سيامك![]()
و عليرضا
كه اون عكس خيلي خوب شده .ولي بازم آخر كار من روم نشد دفترم رو بدم امضا بگيرم ( از دست اين استرس و هيجان و خجالت
).
خلاصه ما برگشتيم بعد همه كلي من رودعوا كردن كه بابا تو كه ديديشون مي خواستي امضا هم بگيري
. تو راه برگشت هم يه دعواي حسابي با راننده آژانس سر آريان كردم كه نزديك بود يارو بزنم بكشم.آدم بي ادب و پررو آريان و مسخره ميكرد و در موردشون چرت و پرت ميگفت منم حقش و گذاشتم كف دستش.![]()
اون شب خوب وروياي تموم شد ومن از بس خسته بودم به محض رسيدن به هتل روي تخت ولو شدم واگه مامانم ميذاشت با همون مانتو روسري خوابم مي برد جاي تك تك د وستان آرياني هم خالي چون من شب كه خوابيدم(ساعت 12) تا صبح (ساعت10:30) خواب آريان و سيامك عزيز رو ديدم.![]()
بچه ها باورتون نميشه من از صبح جمعه كه چشمم رو باز كردم تا زماني كه داشتيم ساعت 11 توي اتاق صبحانه (!!!!) مي خورديم و بعد كه رفتيم بازديد از جاهاي ديدني (شاه نعمت الله ولي و باغ شازده) وموقعي كه برگشتيم هتل براي نهار و بعد از اون موقع استراحت بعد ظهري همراهان در اتاق تا زمان تحويل اتاق ساعت 5:15 عصر يه ريز داشتم ميگفتم كه بريم هتل پارس ( محل اقامت آرياني ها) كه حدود10-15 دقيقه راه پياده با محل اقامت ما فاصله داشت.و جالب اينكههههههه سرانجاااام موفق شدم و از اون جايي كه شب ساعت 8:30 بليت برگشت براي اصفهان داشتيم همه موافقت كردند كه در اين فاصله كه اتاق رو تحويل ميديم و بيكاريم وسايل توي پذيرش هتي بمونه و ما بريم هتل پارس تا من آرياني ها رو يه بار ديگه ببينيم و امضا و عكس بگيرم و به قول مامانم دست از سر كچلشون بر دارم!!!!!![]()
ساعت6:15 دقيقه هتل پارس بوديم ولي مسئول هتل گفت كه سانس 5-7 اجرا داشتند (حيف كه ما نمي دونستيم وگرنه داييم گفت دوباره مي رفتيم كنسر ت) و تا 45 -60 دقيقه ديگه برميگردن تا شام بخورن و دوباره 9-11 اجرا دارند.ما توي كافي شاپ منتظر نشستيم.
به انتظار..........
ساعت 7:15 شد و نيومدند من دوباره رفتم پرسيدم كه مسئول هتل گفت اونجا يه مشكلي پيش اومده 20-30 دقيق ديگه.بين خودمون بمونه من صدام در نيومد چون اگه ميگفتم مامانم اينا ميگفتن بريم.خودم رو زدم به اون راه ودست پسر داييم و خواهرم روكه هتل و گذاشته بودن روي سرشون گرفتم ورفتيم محوطه جلو هتل كه شبيه يك ميدان بود و حوض و چمن و.. به قدم زدن و مشغول نصيحت اين دوتا.مامان بزرگ ودايي ومامانم هم بي خبر از همه جا توي كافي شاپ مشغول حرف زدن.
مي دونين بچه ها من اينجا يه اشتباه فكري مسخره كردم![]()
و اونم اينكه فكر كردم ماشين حامل آرياني ها كه يه هايس بود جلو اين ميدونه توقف ميكنه!!!!!! نگو كه ماشين بعد از 15 دقيقه از پشت سر ما رفت صاف جلوي در هتل.كه يه دفعه پسر داييم داد زد ساناز اومدن منو ميگي عين فنر پريدم هوا به محض اينكه برگشتم تقريبا همه از ماشين پياده شده بودن و تا ما اومديم بجنبيم اون 2-3 نفر باقي مونده هم پياده شدند.من سر پسر دايي و خواهرم داد زدم بدو.سه نفري شروع كرديم به دويدن دنبال
آرياني ها كه حالاهمشون توي هتل بودن. و ما پشت سرشون.( اگه يه لحظه اين در اتوماتيك هتل دير باز ميشد ما سه تا چون داشتيم مي دوديديم و سرعتمون هم زياد بود با مغز مي رفتيم توش !!!!!!!)![]()
حالا نصف آرياني ها رفته بودن بالا سمت اتاق هاشون .
وتا ما اومديم برسيم مامان بزرگ و داييم جلوي اون نصفه كه مونده بودن رو گرفته بودن كه اونا محبوب ترين اعضاي آريان و آرياني هاي مور علاقه من بودند يعني سيامك كه ته صف بود – علي- پيام و نينف عزيز دقيقا همونايي كه من مي خواستم.
دايم و مامان بزرگم گرم توضيح كه ما از اصفهان اومديم كه من از پشت سر سيامك رو صدا زدم:
- ببخشيد آقاي خواهاني
سيامك مكث كرد و ايستاد
- سلام
- سلام
- لطف مي كنيد يه امضا
- بله خواهش ميكنم...اسمتون
- ساناز
- بفرماييد
- مرسي
داييم همون موقع داشت با علي دست ميداد كه من رفتم سمتشون و گفت
- آقاي پهلوان شما .....
و دفترم رو دادم دستش. علي روان نويس رو از دستم گرفت و مشغول شد كه داييم گفت پس بايستین يه عكس بگيريم.حالا همه ايستده منتظر علي كه تازه شروع كرده بود به امضا و من كه سرم پايين بود شروع امضا كردن علي رو نگاه ميكردم تا اينكه ديديم انگار همه منتظرن و ما هم ايستادييم و علي هنوز مشغول بود كه آخر فكر كنم نينف عزيز بود كه صداشون كرد
- علي جان
و صاف ايستادن علي براي عكس.
بعد از عكس من رفتم سراغ نينف و پيام عزيز و از اونا هم امضا گرفتم.
نمي دونيد بچه ها تو اين 10 دقيقه من چه حالي داشتم اگه شب قبلش قلبم اومده بود توي دهنم الان جلوي پام بود!!!!! تصميم داشتم حرف بزنم و خسته نباشيد بگم و تشكر كنم ولي مگه اين قلب لعنتي مي ذاشت ضربانش فكر كنم 900 برابر تند تر شده بود !!!!!!!! حال به قول دوستم خوبه همون دوكلمه سلام و تشكر بعد از امضا رو تونستم بگم و گرنه كه هيچي!!!!!!!!!!!
داييم كه كلي شيرين زبوني كرد و مامان بزرگم ان قدر تعريف كرد و قربون صدقه آرياني ها رفت كه نگو....(چه مامان بزرگ باحالي!!!!!!!!)
داييم و مامان بزرگم گفتند: كه ما از اصفهان به خاطر اصرار ساناز اومديم ولي الان مي بينيم كه ارزش اون همه اصرار رو داشته وشماهم واقعا دوست داشتن دارين!!!!!!!!
آرياني ها هم كه هرچقدر از خوبيشون بگم كم گفتن نميدونين چقدر ماه جقدر خوش برخورد و صميمي.كلي تشكر كردن مثل:![]()
:
مرسي.- خيلي ممنون.- لطف دارين. – خيلي خوب كاري كردين ( كه اومدين). – خيلي خوشحال شديم و......
ووااااااي خلاصه من ديگه مردم و زنده شدم اون شب توي اتوبوس تا اصفهان 11 ساعت (8:30 عصر تا 7 صبح) نخوابيدم.(همه اش فكر و خيال آريان بود و بس).صبح هم كه رسيديم اصفهان ساعت 8-11 كلاس فيزيك داشتم.
(به نظر شما با وجود دوروز قبلش و 11 ساعت بي خوابي من چيزي از كلاس فهميدم؟؟؟؟؟...دريغ از يك كلمه!!!!!!).![]()
اينم ديگه از خاطره سفركرمان و كنسرت و ملاقات با آرياني ها كه اگه بگم بهترين سفر عمرم و از ماندگارترين لحظات زندگي بوده و بعيد ميدونم كه دوباره تكرار بشه ( مگه با خود آرياني ها ) اغراق نكردم.
........................................................................................................................................
خوب ديگه خيلي حرف زدم
ممنون از توجه شما دوستان خوب و نظرات خوبتون
آرزوي بهترين ها رو براي شما عزيزان دارم........
شاد و پيروز باشيد....................ساناز![]()
![]()
