تبليغاتX
سکوت

سکوت

آره.. هیشکی ندیده..من که دیدم..تو که دیدی ..این قصه عشق ..و من شنیدم.. توشنیدی

از کرمااااااااان........................

سلام به همه!

خوبين؟؟؟ خوشين ؟؟؟ سلامتين؟؟؟؟؟

حال واحوال دوستان!!!!!!!

اميدوارم كه خوب و خوش و سلامت باشين و به همگي خوش بگذره

مطلب امروز باب ميل دوستان آرياني ماست و اميدوارم كه دوستان غير آرياني هم ازش لذت كافي رو ببرن و خوششون بياد.

 

پس بشنويد از پشت صحنه آرياني...يه خاطره فوق العاده جالب و دوست داشتني براي من:

 

بروبچه هاي آرياني در جريان هستند كه آريان حدود 2 هفته پيش كرمان كنسرت داشت و منم كه تشنه كنسرت و ملاقات به بروبچه هاي گل گروه آريان بودم طي يك عمليات انتحاري خانواده رو راضي كردم كه بريم كرمان فقط به خاطر كنسرت و آريان!

خلاصه هيچي من از 4 روز قبل بليط رزرو كردم و ما 4 شنبه عصر ازاون جايي كه بليط هواپيما از اصفهان به كرمان  فقط واسه جمعه ها پيدا ميشه با اتوبوس از اصفهان راهي كرمان شديم و 5 شنبه صبح اونجا بوديم.جاي دشمن تك تكتون توي راه در اتوبوس خالي كه يه ذره كمر و گردنش درد بگيره چون ما بيچاره شديم. شركت سير وسفر روي يك اتوبوس معمولي كولر نصب كرده بود و اسمش رو گذاشته بود ولوو.

بگذريم........

خلاصه ساعت 7:30 صبح رسيديم كرمان .كرايه آژانس و بعدشم هتل.توي هتل هم كه نزديك 1 ساعت معطل شديم تا بهمون اتاق بدهند!! وبالاخره بعد از صبحانه ما ساعت 9:30  خسته و كوفته رسيديم توي اتاق!!!!!!

يه استراحت نسبتا وكوتاه وبعد حركت به سمت فروشگاه آريا براي گرفتن بليت هايي كه من رزرو كرده بودم و بعد از اون گشت و گذار در شهر زيباي كرمان تا ساعت 1 بعد از ظهر.

ساعت 1:30 مجددا خسته و كوفته رسيديم هتل و اينبار هم انتظار ولي براي غذا.شما فكر كنين ما نزديك 1ساعت براي غذا معطل شديم كلي آدم و خانواده بعد ما اومدن و غذا خوردن و رفتند ولي ما همچنان نشسته بوديم مثل اين بود كه مسئولان رستوران باهامون لج كرده بودن ومدام بهونه هاي مسخره مي تراشيدند كه مثلا ما رو قانع كنند ( چقدرهم كه ما قانع شديم؟؟؟!!!!).خلاصه رستوران پر خالي شد كه بالاخره غذاي ما رو آوردن.

غذا خورديم و رفتيم كه يه كم استراحت كنيم و عصر براي رفتن به كنسرت آماده بشيم.

و عصر كه ديگه همه ميدونين.........

 

اين مقدمه رو گفتم كه از اينجا شروع كنم به تعريف كردن اصل مطلب:

پس بشنويد ازكنسرت و آريان!!!!!!!!!!!!!

 

من تو گزارشي كه واسه يكي از وبلاگ هاي آرياني فرستادم شب كنسرت و اتفاقت اونو كامل تعريف كردم اينجا فقط جهت مرور واسه اونايي كه خبر ندارن ميگم كه:

.برنامه حدود ساعت 9:20 دقيقه بعد از صحبت هاي آقاي رجبب پور شروع شد.و با صحبت هاي پيام عزيز و اجراي آهنگ ها ادامه يافت.آرياني ها 17 آهنگ اجرا كردن كه 3تا از آلبوم اول- 7 تا از آلبوم دوم- 6 تا از آلبوم سوم- واجراي آهنگ اي جاويدان ايران ( آهنگ جام جهاني آريان) رو شامل ميشد.

جمعيت حاضر در سالن يك لحظه از تشويق و همراهي باز نمي موندند و علي و پيام عزيز هم با صحبت هاشون رگ ذوق تماشاگران رو در دست داشتند.

و..........

ولي من حال و روز خودم رو وصف كنم كه داشتم روي ابرا سير مي كردم و ديگه خودم رو كشتم.آهنگ اول رو تقريبا آروم بودم ولي از آهنگ دوم به بعد فقط ذوق بود و جيغ ودست و هورا و تشويق و البته همراهي آهنگ ها با حالتي شبيه فرياد ( طوري كه تا آخر شب صدام گرفته بود)...جاي تموم كساني رو كه نتونسته بودن بيان كنسرت از دوست وآشنا و فاميل گرفته تا ديگه طرفدارها و بچه هاي گروپ و سايت هواداران  و...رو خالي كردم.وجالب اينكه كنارم يه دختر خانوم تقربا 17-18 ساله نشسته بود كه در طول برنامه يه بارم دست نزد!!!!!!!!!!

 بعد از برنامه به داييم گفتم برو ببين مي تونيم بريم پشت صحنه آرياني ها رو ببينيم.داييم رفت و بعد از صحبت با آقاي رجب پور ايشان لطف كردن و بعد از اينكه سالن خالي شد اجازه دادن كه ما بريم و آرياني ها رو ببينيم.

ما رفتيم آرياني ها هم كه خسته و كوفته اون پشت نشسته بودن و داشتن حرف مي زدن .من روم نمي شد برم جلو آخه همه خسته بودن دلم نمي اومد مزاحم شون بشم و هم داشتن حرف مي زدن نمي تونستم بپرم وسط حرفشون تا آخر با اجبار داييم رفتم.باور نميكنين قلبم اومده بود توي دهنم دايم به جاي من حرف زد وآخه آرياني ها كلي هم تحويلمون گرفتن اول با آقاي صالحي و ساناز جان عكس گرفتيم بعد همون طوري كه آقاي امير خاص و آقاي پهلوان- شراره و برزوي عزيز توي يك رديف نشسته بودن من و خواهرم و پسر داييم پشت سرشون ايستاديم.عكسش بد نشده ولي علي و نينف عزيز و همين طور ما حواسمون نيست ( از دست اين داييم بي 1.2.3 عكس ميگيره).و آخر كارم يه عكس پشت سر سيامك و عليرضا كه اون عكس خيلي خوب شده .ولي بازم آخر كار من روم نشد دفترم  رو بدم امضا بگيرم ( از دست اين استرس و هيجان و خجالت ).

خلاصه ما برگشتيم بعد همه كلي من رودعوا كردن كه بابا تو كه ديديشون مي خواستي امضا هم بگيري. تو راه برگشت هم يه دعواي حسابي با راننده آژانس سر آريان كردم كه نزديك بود يارو بزنم بكشم.آدم بي ادب و پررو آريان و مسخره ميكرد و در موردشون چرت و پرت ميگفت منم حقش و گذاشتم كف دستش.

 اون شب خوب وروياي تموم شد ومن از بس خسته بودم به محض رسيدن به هتل روي تخت ولو شدم واگه مامانم ميذاشت با همون مانتو روسري خوابم مي برد جاي تك تك د وستان آرياني هم خالي چون من شب كه خوابيدم(ساعت 12) تا صبح (ساعت10:30) خواب آريان و سيامك عزيز رو ديدم.

 

بچه ها باورتون نميشه من از صبح جمعه كه چشمم رو باز كردم تا زماني كه داشتيم ساعت 11 توي اتاق صبحانه (!!!!) مي خورديم و بعد كه رفتيم بازديد از جاهاي ديدني (شاه نعمت الله ولي و باغ شازده) وموقعي كه برگشتيم هتل براي نهار و بعد از اون موقع استراحت بعد ظهري همراهان در اتاق تا زمان تحويل اتاق ساعت 5:15 عصر يه ريز داشتم ميگفتم كه بريم هتل پارس ( محل اقامت آرياني ها) كه حدود10-15 دقيقه راه پياده با محل اقامت ما فاصله داشت.و جالب اينكههههههه سرانجاااام موفق شدم و از اون جايي كه شب ساعت 8:30 بليت برگشت براي اصفهان داشتيم همه موافقت كردند كه در اين فاصله كه اتاق رو تحويل ميديم و بيكاريم وسايل توي پذيرش هتي بمونه و ما بريم هتل پارس تا من آرياني ها رو يه بار ديگه ببينيم و امضا و عكس بگيرم و به قول مامانم دست از سر كچلشون بر دارم!!!!!

ساعت6:15 دقيقه هتل پارس بوديم ولي مسئول هتل گفت كه سانس 5-7 اجرا داشتند (حيف كه ما نمي دونستيم وگرنه داييم گفت دوباره مي رفتيم كنسر ت) و تا 45 -60 دقيقه ديگه برميگردن تا شام بخورن و دوباره 9-11 اجرا دارند.ما توي كافي شاپ منتظر نشستيم.

به انتظار..........

ساعت 7:15 شد و نيومدند من دوباره رفتم پرسيدم كه مسئول هتل گفت اونجا يه مشكلي پيش اومده 20-30 دقيق ديگه.بين خودمون بمونه من صدام در نيومد چون اگه ميگفتم مامانم اينا ميگفتن بريم.خودم رو زدم به اون راه ودست پسر داييم و خواهرم روكه هتل و گذاشته بودن روي سرشون گرفتم ورفتيم محوطه جلو هتل كه شبيه يك ميدان بود و حوض و چمن و.. به قدم زدن و مشغول نصيحت اين دوتا.مامان بزرگ ودايي ومامانم هم بي خبر از همه جا توي كافي شاپ مشغول حرف زدن.

 

مي دونين بچه ها من اينجا يه اشتباه فكري مسخره كردم و اونم اينكه فكر كردم ماشين حامل آرياني ها كه يه هايس بود جلو اين ميدونه توقف ميكنه!!!!!! نگو كه ماشين بعد از 15 دقيقه از پشت سر ما رفت صاف جلوي در هتل.كه يه دفعه پسر داييم داد زد ساناز اومدن منو ميگي عين فنر پريدم هوا به محض اينكه برگشتم تقريبا همه از ماشين پياده شده بودن و تا ما اومديم بجنبيم اون 2-3 نفر باقي مونده هم پياده شدند.من سر پسر دايي و خواهرم داد زدم بدو.سه نفري شروع كرديم به دويدن دنبال

آرياني ها كه حالاهمشون توي هتل بودن. و ما پشت سرشون.( اگه يه لحظه اين در اتوماتيك هتل دير باز ميشد ما سه تا چون داشتيم مي دوديديم و سرعتمون هم زياد بود با مغز مي رفتيم توش !!!!!!!)

 حالا نصف آرياني ها رفته بودن بالا سمت اتاق هاشون .

وتا ما اومديم برسيم مامان بزرگ و داييم جلوي اون نصفه كه مونده بودن رو گرفته بودن كه اونا محبوب ترين اعضاي آريان و آرياني هاي مور علاقه من بودند يعني سيامك كه ته صف بود – علي- پيام و نينف عزيز دقيقا همونايي كه من مي خواستم.

دايم و مامان بزرگم گرم توضيح كه ما از اصفهان اومديم كه من از پشت سر سيامك رو صدا زدم:

- ببخشيد آقاي خواهاني

سيامك مكث كرد و ايستاد

- سلام

- سلام

- لطف مي كنيد يه امضا

- بله خواهش ميكنم...اسمتون

- ساناز

- بفرماييد

- مرسي

داييم همون موقع داشت با علي دست ميداد كه من رفتم سمتشون و گفت

- آقاي پهلوان شما .....

و دفترم رو دادم دستش. علي روان نويس رو از دستم گرفت و مشغول شد كه داييم گفت پس بايستین يه عكس بگيريم.حالا همه ايستده منتظر علي كه تازه شروع كرده بود به امضا و من كه سرم پايين بود شروع امضا كردن علي رو نگاه ميكردم تا اينكه ديديم انگار همه منتظرن و ما هم ايستادييم و علي هنوز مشغول بود كه آخر فكر كنم نينف عزيز بود كه صداشون كرد

- علي جان

و صاف ايستادن علي براي عكس.

بعد از عكس من رفتم سراغ نينف  و پيام عزيز و از اونا هم امضا گرفتم.

نمي دونيد بچه ها تو اين 10 دقيقه من چه حالي داشتم اگه شب قبلش قلبم اومده بود توي دهنم الان جلوي پام بود!!!!! تصميم داشتم حرف بزنم و خسته نباشيد بگم و تشكر كنم ولي مگه اين قلب لعنتي مي ذاشت ضربانش فكر كنم 900 برابر تند تر شده بود !!!!!!!! حال به قول دوستم خوبه همون دوكلمه سلام و تشكر بعد از امضا رو تونستم بگم و گرنه كه هيچي!!!!!!!!!!!

داييم كه كلي شيرين زبوني كرد و مامان بزرگم ان قدر تعريف كرد و قربون صدقه آرياني ها رفت كه نگو....(چه مامان بزرگ باحالي!!!!!!!!)

داييم و مامان بزرگم گفتند: كه ما از اصفهان به خاطر اصرار ساناز اومديم ولي الان مي بينيم كه ارزش اون همه اصرار رو داشته وشماهم واقعا دوست داشتن دارين!!!!!!!!

آرياني ها هم كه هرچقدر از خوبيشون بگم كم گفتن نميدونين چقدر ماه جقدر خوش برخورد و صميمي.كلي تشكر كردن مثل::

مرسي.- خيلي ممنون.- لطف دارين. – خيلي خوب كاري كردين ( كه اومدين). – خيلي خوشحال شديم و......

 

 

ووااااااي خلاصه من ديگه مردم و زنده شدم اون شب توي اتوبوس تا اصفهان 11 ساعت (8:30 عصر تا 7 صبح) نخوابيدم.(همه اش فكر و خيال آريان بود و بس).صبح هم كه رسيديم اصفهان ساعت 8-11 كلاس فيزيك داشتم.

(به نظر شما با وجود دوروز قبلش و 11 ساعت بي خوابي من چيزي از كلاس فهميدم؟؟؟؟؟...دريغ از يك كلمه!!!!!!).

 

اينم ديگه از خاطره سفركرمان و كنسرت و ملاقات با آرياني ها كه اگه بگم بهترين سفر عمرم و از ماندگارترين لحظات زندگي بوده و بعيد ميدونم كه دوباره تكرار بشه ( مگه با خود آرياني ها ) اغراق نكردم.

 

........................................................................................................................................

 

خوب ديگه خيلي حرف زدم

ممنون از توجه شما دوستان خوب و نظرات خوبتون

آرزوي بهترين ها رو براي شما عزيزان دارم........

شاد و پيروز باشيد....................ساناز

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 11:40 قبل از ظهر  توسط الناز و ساناز  | 

داستان

 

به نام آنكه جان را فكرت آموخت

دوستان گلم سلام امروز مي خوام يه داستان قشنگ و آموزنده بزارم.اميدوارم خوشتون بياد.

...............................................................................

 

 من يك سنت پيدا كردم........

روزي پسر بچه اي در خيابان سكه اي يك سنتي پيدا كرد.او از پيدا كردن اين پول آن هم بدون هيچ زحمتي خيلي ذوق زده شد.اين تجربه باعث شد كه بقيه روزها هم با چشمهاي باز سرش را به سمت پايين بگيرد (به دنبال گنج!).او در مدت زندگيش 296 سكه 1 سنتي-48 سكه 5 سنتي-19 سكه 10 سنتي-16 سكه 25 سنتي-2 سكه نيم دلاري و يك اسكناس مچاله شده 1 دلاري پيدا كرد.يعني در مجموع 13 دلارو 26 سنت.

در برابر به دست آوردن اين13 دلار و 26 سنت او زيبايي دل انگيز 31369 طلوع خورشيد- درخشش 157 رنگين كمان و منظره درختان افرا در سرماي پاييز را از دست داد.

او هيچ گاه حركت ابرهاي سفيد را بر فراز آسمان در حالي كه از شكلي به شكل ديگر در مي آمدند نديد.پرندگان در حال پرواز- درخشش خورشيد و لبخند هزاران رهگذر هرگز جزئي از خاطرات او نشدند.

 

منتظر يه داستان خوشگل ديگه هم باشيد

دوستدار شما.....ساناز

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت 12:7 بعد از ظهر  توسط الناز و ساناز  | 

عکس میتینگ

 این هم چند تا عکس از میتینگ که منبعش گروپ آقای خواهانی است

امیدوارم خوشتون اومده باشهپس تا بعد خداحافظ

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت 10:59 قبل از ظهر  توسط الناز و ساناز  | 

خاطره از میتینگ تلفنی آقای خواهانی(الناز)

سلام دوستان گلم  امروز میخوام براتون از میتینگ و اتفاقاتی که قبل از اون برای من افتاده بگم امیدوارم خوشتون بیاد  :

اگر یادتون باشه میتینگ آقای خواهانی جمعه بود و من درست یک روز قبل از میتینگ فهمیدم که قراره میتینگ برقرار باشه.ولی روزها را با هم اشتباه گرفتم و فکر کردم ۵ شنبه جمعه است.من ساعت ۷:۳۰ بود که فهمیدم و میتینگ هم ساعت ۸ قرار بود تمام بشه.من هم که مونده بودم چه جوری به مامانم بگم که میخوام به آقای خواهانی زنگ بزنم آخه روم نمیشد.خلاصه با کلی ناراحتی بی خیالش شدم

از قضا همون موقع یکی از طرفداران آریان اومد توی یاهو .من هم بهش گفتم زنگ زدی؟ اون گفت میتینگ که فرداست. من هم از تعجب داشتم شاخ در می آوردم  از طرفی خوشحال هم بودم . بعد کلی با خودم کلنجار رفتم تا به مامانم گفتم.

جمعه شد . ساعت ۴ ظهر میتینگ هم ساعت ۵ شروع میشد من هم دل تو دلم نبود.بالاخره ساعت ۵

شد و من دل را زدم به دریا و تلفن زدم ولی یاسمن جون گوشی را برداشت و گفت هنوز تشریف نیاوردن

ربع ساعت دیگه زنگ بزنید  من هم ۵:۱۵ زنگ زدم اول اشغال بود ولی بعد که دیدم داره آزاد می زنه

دست و پامو گم کردم یادم نبود باید چی بگم.که یکدفعه آقای خواهانی گوشی را برداشت.

-الو سلام(چه صدای قشنگی داشت و چه قدر قشنگ و گرم برخورد میکردند)

-سلام آقای خواهانی.حال شما؟

-مرسی.ممنون

-تولدتون مبارک

-مرسی

-ایشالا صد سال به این سال ها باشه که ما همیشه صدای قشنگ ویولنتون را بشنویم

-مرسی ممنون

بعد از چند لحظه سکوت ایشون گفتن:

-شما اسمتون چیه از کجا تماس میگیرید؟

-النازم از اصفهان

بعد ایشون حرف منو تکرار کرد من هم دیگه هیچی یادم نبود بگم گفتم:

-خوشحال شدم صداتون را شنیدم

-همچنین

بعد هم خداحافظی کردیم  من هم تا 1ساعت بعد قلبم تند تند میزد.

خوب این بود خاطره من امیدوارم خوشتون اومده باشه  تا بعد خداحافظ همه

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت 8:31 قبل از ظهر  توسط الناز و ساناز  | 

عشقولانه عددی

۱۰۰۰ مرتبه ۹۰۰ کلمه عاشقانه را در ۸۰۰  جای مختلف به ۷۰۰ زبان و پیش ۶۰۰ نفر مطرح کردم. ۵۰۰ تای آنها ۴۰۰ جمله را به ۳۰۰ زبان و در ۲۰۰ برگ ترجمه کردند و تو آنها را ۱۰۰ بار یا شاید ۹۰ بار و ۵۰ روز.روزی۴۰ مرتبه برای خودت تکرار کردی.۳۰ تای آنها را آموختی و من پس از ۲۰ بار ۱۰ دقیقه از تو ۹ سوال کردم. ۸ مرتبه به ۷ سوال من ۶ جواب دادی و در فاصله ۵ روز  روزی ۴ مرتبه تو را در ۳ جای مختلف دعوت کردم و ۲ ساعت از تو خواهش کردم تا فقط ۱ بار به من بگویی:          دوستت دارم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 10:25 بعد از ظهر  توسط الناز و ساناز  | 

قسم

سپیده دم خورشید را به هزاران کوهستان مقدس قسم می دهم

در این ویرانه سرای خزان تمام زمزمه های تلخم را هدیه کن به گل نرگس

ای آفتاب زیبای شرقی بیا که از این همه انتظار خسته شدم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 9:48 بعد از ظهر  توسط الناز و ساناز  | 

شعر وبلاگ

این وبلاگ ناچیز که دیوان من است

                                                                    حاصل خیالات پریشان من است

از شما خواهش دارم که خرابش نکنید

                                       چون عشق به آن تمام ایمان من است

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 9:37 بعد از ظهر  توسط الناز و ساناز  | 

سلام به آریان

سلام به آریانی که آفتاب مهرش هر روز در کوچه قلبم طلوع میکند و لحظه لحظه زندگی ام با یاد او سپری می شود.به آریانی که آهنگ گرمش هر قلب یخ زدهای را آب می کند و شعرهایش که نوازشگر دل خسته من است.در شعرهایش بهاری جاری است بی پاییز.آسمان آبی و ستاره های درخشان تقدیم او باد...
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 5:29 بعد از ظهر  توسط الناز و ساناز  | 

آریان یعنی...

آریان یعنی ترنم عشق پنهان و منتظر چشمان من و تو

آریان یعنی طراوت سبزی چشمان روشن تو

آریان یعنی انتشار امواج یک دل طوفانی در صحن آبی و آرام تو

آریان یعنی صعود یک پیچک تنها به سمت نور عشق

آریان یعنی زمزمه غریبانه یک ملودی در دل شب به امید صبح روشن عشق

آریان یعنی بوی عطر آبی پیراهنت که آرام آرام مرا مست میکند

آریان یعنی خواهش دوستی یک جفت چشم تنها برای سفر به نگاه تو

آریان یعنی ذوب شدن دل بی قرارم در هجوم نگاه شعله ور و سوزان تو

آریان یعنی فرصتی برای شکستن تمام پل هایی که بین من و توست

آریان یعنی تحقق تمام رویاهای محال یک مسافر برای دیدن یک همسفر

آریان یعنی وسعت بی نهایت عشق که در باغ آفتابگردان هر کسی عشق را معنا کرد

آریان یعنی خود عشق

آریان یعنی من و تو

آریان یعنی حدیث آسمانی

آریان یعنی...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 5:1 بعد از ظهر  توسط الناز و ساناز  | 

شعر

سلام دوستان عزیز من امروز میخواهم یک شعر دسته اول آریانی براتون   بنویسم که متاسفانه منبع این شعر را به خواطر ندارم:

آریان را کنج شعرم می گذارم

                 به دست باد آن را میسپارم  

تمام حرف من یک جمله بشنو

              آریان را تابی نهایت دوست دارم

 خوب امیدوارم که از این شعر خوشتون اومده باشه تا بعد خداحافظ.

 

                         

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 4:22 بعد از ظهر  توسط الناز و ساناز  | 

سر آغاز

به نام آنکه مروارید عشق را در صدف قلبها نهاد.

دوستان گلم سلام

اميدوارم كه حال تك تك شما خوب باشه ولحظات خوبي را سپري كرده باشيد.

من و يكي از دوستان گلم به اسم الناز از امروز با اين وبلاگ در خدمت شما هستيم و اميدواريم كه بتوانيم رضايت خاطر شما دوستان خوب رو جلب كنيم.

 

و اما در مورد اين وبلاگ:

1.همه جور مطلبي از شعر و داستان و خاطره تا مسائل جالب روان شناسي و اخبار مهم رو شما در اين وبلاگ پيدا ميكنيد و اگر در خود شما هم مطلب خوب و جال توجهي داريد ما خوشحال ميشيم كه از آن استفاده كنيم و با نام خودتان در وبلاگ قرار بدهيم پس هم شما منتظر باشيد و هم ما چشم به راه مطالب قشنگتون هستيم.

2.از اون جايي كه من و دوستم هر دو از طرفداران پرپروپاقرص گروه آريان هستيم كه از اسم وبلاگمون هم پيدا است. منتظر مطالب و خاطرات آرياني ما هم باشيد.ما نخواستيم وبلاگ رو آرياني كنيم به خاطر اينكه با وجود دوستان خوب آرياني و وبلاگ نويسمون كه وب هاي بسيار بسيار زيبايي هم دارند ما در مورد آريان تنها حرف خاصي براي گفتن نداريم ولي خاطرات خاص خودمون رو حتما براتون مي زاريم.

 

معررفي:

همان طور كه گفتم اين وب مال من و دوستم هستش:

1.ساناز...2.الناز....

2تا دوست از اصفهان

 

خوب دوستان گلم اين از معررفي واولين پست اين وبلاگ

 

واينم يه اگر مي توانستم...به اميد اينكه بتوانم. تقديمي ناقابل از ما به شما اميدوارم خوشتون بياد

 

اگر مي توانستم.....

امروز به تو نگريستم و پيش از اين هرگز تا اين حد احساس غرور نكرده بودم. تو را ديدم در حالي كه به روياهايت مي انديشي و با صداي بلند آنها را به زبان مي آوري و دلم مي خواست كاري كنم كه روياهايت به حقيقت بپيوندد.شايد بدين ترتيب مجبور نبودي منتظر بماني زيرا كاري نيست كه من برايت انجام ندهم تنها اگر مي توانستم.

اگر مي توانستم اطمينان حاصل مي كردم كه هرگز طعم شكست را نمي چشي اما آنگاه از همواره پيروز شدن چه مي آموختي؟

اگر مي توانستم هنگام زمين خوردن دستت را مي گرفتم اما آنگاه نيروي دوباره برخاستن را نمي شناختي.

اگر مي توانستم عشقي  كه آرزوي آن را داري عشق زندگيت را برايت مي يافتم اما آنگاه هرگز نمي فهميدي كه لذت عشق واقعي در مسيري است كه در طي آن عشق را مي يابي.

اگر مي توانستم تمام روزهاي تو را آفتابي مي كردم اما آنگاه هرگز پاكي باران را نمي شناختي.

اگر مي توانستم تو را با گنجينه هاي دنيايي كه در آن زندگي مي كني احاطه مي كردم اما آنگاه هرگز به ارزش گنجينه هاي درون خود پي نمي بردي.

اگر مي توانستم خوشبختي را در دستانت مي گذاشتم اما آنگاه هرگز ياد نمي گرفتي كه رشد واقعي از تلاش براي دست يافتن به چيز هايي به دست مي آيد كه در دسترس تو نيست.

اگر مي توانستم و مي توانم تو را تا پايان عمر و تا ابد دوست خواهم داشت.

 

خوب ديگه دوستان گلم ديگه حرفي نمي مونه جز خداحافظي و آرزوي بهترين ها براي شما.

ما رو چشم به راه حضور سبزتون نزارين.

دوستدار شما........سانار.الناز.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 2:24 بعد از ظهر  توسط الناز و ساناز  |